| |
| جمعه 5 اسفند 1384 |
| دیگری... |
...
تا یکی اومد که با همه فرق داشت.
قطعه ی گمشده پرسید: "از من چی می خوای؟"
" هیچ چیز."
"از من چه انتظاری داری؟"
"هیچ"
"اصلا از من چی می خوای؟"
دایره ی بزرگ گفت:" من دایره ی بزرگم"
قطعه گفت:" فکر کنم تو همونی که مدتهاست دنبالش می گردم. شاید من گمشده ی تو باشم"
دایره گفت :"اما من قطعه ی گمشده ای ندارم .اصلا جایی ندارم که تو با آن جور شوی"
قطعه ی گمشده گفت:" چه بد. کاش میتونستم با تو قل بخورم"
دایره ی بزرگ گفت:" نمی تونی با من قل بخوری. اما شاید بتونی خودت تنهایی قل بخوری."
... (از شل سیلوراستاین)
قطعه سعی کرد و دایره شد. اما دایره شدن رو دایره ی بزرگ بهش یاد داد.
همونطوری که تو یادم دادی و یادم میدی " م.ج" . ممنون.
...
|
|