نویسنده :
آیدا - ساعت 03:03 روز سه شنبه 17 آذر 1388
سیاه مثل من... مثل همیشه...
مثل یادواره های پسرکی تنها
که عاشق پیشگی هایش ٬
پاسخ بهانه های نیافته ام شد
و بهانه های سرخورده من ٬
پاسخی بر تیرگی سنگی تو
و چرا های مانده
بر بی جوابی های همیشگی ات
که تکرارِ تکرار بود و انکار تو از تکرار
که این همیشه نیست ...
که بوود ...
که هست...
که گران ٬ بهایی بود خواستنت ٬
در معامله با بوود وجوود
به حراج هوسبازی های شبانه
و دوباره...
که قمار بازی ات را با من به هیچ بردی
و تنهاییت را با من به خیال
که تو بودی که نگفتی آنچه باید ٬
و من نباید ها را
و بااز این منم... که می گویم
و دیگر تو نیستی و من بااز سیاهم ؛
و می گویم ٬
که این بااز تو نیستی؛
و نه من
سیاه مثل من... مثلی دوباره...
سلام
نویسنده :
آیدا - ساعت 02:54 روز سه شنبه 29 بهمن 1387
تکیه داده به تابوت شب
خسته....
محو رقص نور شمعی
سایه ای بر کاغذ پاره های درهم
سپیدی و سیاه خوردگی ها
تاریکی و غم چهره ای سپید
سکوت بود و .....سکوت
.....و فرهاد
یه مرد بوووود....یه مرد
سکوتی به وسعت خلوت تنهایی
زندگی ،
که جور دیگری نمیشناختش
بی صدایی التماس های گاه و بی گاه
کابوسی بر رویایی کودکانه
اشک بود و ....سکوت
.....و فرهاد
یه مرد بوووود....یه مرد
اشکی با غم لحظه های تاب نیاورده
ستاره ای،
سقوطش را تقدیر است و بس
خرده های غرور مردانه
آخرین گامهای یک تکرار
و سکوتی در انتها
....و دیگر هیچ...
نویسنده :
آیدا - ساعت 02:41 روز سه شنبه 29 بهمن 1387
کلافه گی هایم را دیدی،
عشقم را به حساب نیاوردی
سکوتم را دیدی،
لبخندم را به نگاه نیاوردی
اشکهایم را دیدی،
و
دست های گره خورده از غم را،
ولی....
دیگر ، نمی دانم...
«این رو نیمه تمام میزارم...شاید چون نمی خوام باور کنم که...»
نویسنده :
آیدا - ساعت 21:46 روز پنجشنبه 10 بهمن 1387
و کسی نیست که مردنم را بنگرد
و فنا شدنِ یک جاودانگی را.
در پسِ روئین تنیِ من٬
خودنماییِ زخمی عمیق
پوزخندی بود، بر بودِ وجودم.
پس بنگر٬
بنگر بر آتشِ عشقی که
سوزانید بودنم
و نبودم در گروِ بودش بود.
که گر نبود، منی نبود
و
چو هست ،منی نیستم.
آری٬ بنگر
بر پلک های بسته ام - بنگر!
و به یاد آر التماسی که بود٬
و به کلام نیامد٬
که در نگاه فریاد شد
و در جواب آغوشی پر مهر٬
و بوسه ای٬
و تردیدی٬
شاید...
از من!!!
چرا من؟
که طلبیدمت با تمامیم٬
و گفتمت هر آنچه باید٬
و نبایدها را...
نه، چرا من؟
که به خدایی پرستیدمت٬
با خدایی خویش٬
وخواستم به خواستنت.
ولی تو!!!
چرا تو؟
که تلخیِ لبخندت را
ماتی نگاهی مهربان
با قلبی در چشمهایش بود.
و تو پرسیدی همیشگی هایت را
و آنچه را نباید...
که پرسش ،پاسخ تنهاییم بود.
و باز که چه تنهایم و
واااااااااای
نویسنده :
آیدا - ساعت 13:21 روز یکشنبه 6 بهمن 1387