آوای زنجیر به گوش می رسد.
خش خش برگها که فریاد می کشند مرگشان را در زیر قدمها .
بخاری گرم نشسته بر تن
در سوز نگاههای یخزده .
صدای نفس های سنگین یک مرد .
گریخته ، در پی سرپناه ، غرق در تاریکی
دیوارها را می جوید ، می یابد و می گریزد .
می گریزد از سرمای بت های نشسته در پس دیوارها .
که خواب این غفلت زدگان را سحری نیست .
برای نجات آتش بی رمق درونش
شعله ای می طلبد .
نمی یابد .
در این بتکده ، محمدی نیست .
ناجی این کعبه ، این مدینه ی فاضله ،
مرگ است و بس .
آوای زنجیرها به گوش میرسد .
خنجری هوا را می شکافد .
آسمان ضججه می زند .
...
هیهات که این خواب زدگان را سحری نیست . |