اگه بخوای دریا رو بیاری رو کاغذ...
  
 ته اعماق ...
 
آذر 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
 
آرشیو
 
یکشنبه 27 فروردین 1385
سرگردان...

آوای زنجیر به گوش می رسد.

خش خش برگها که فریاد می کشند مرگشان را در زیر قدمها .

بخاری گرم نشسته بر تن

در سوز نگاههای یخزده .

صدای نفس های سنگین یک مرد .

 

گریخته ، در پی سرپناه ، غرق در تاریکی

دیوارها را می جوید ، می یابد و می گریزد .

می گریزد از سرمای بت های نشسته در پس دیوارها .

که خواب این غفلت زدگان را سحری نیست .

برای نجات آتش بی رمق درونش

شعله ای می طلبد .

نمی یابد .

در این بتکده ، محمدی نیست .

ناجی این کعبه ، این مدینه ی فاضله ،

مرگ است و بس .

 

آوای زنجیرها به گوش میرسد .

خنجری هوا را می شکافد .

آسمان ضججه می زند .

...

هیهات که این خواب زدگان را سحری نیست .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 8112


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در این سرای بی کسی ٫ کسی به در نمی زند.
...
خسته ٫ آشفته ٫ رسیده به انتها
...
بزن.
بزن.
بگذار تمام شود.
تمام.
برای همیشه.
شناسنامه کامل من...