اگه بخوای دریا رو بیاری رو کاغذ...
  
 ته اعماق ...
 
آذر 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
 
آرشیو

جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 8 فروردین 1385
چرا...

  دیر گاهی است که مرا به سوگ خود نشانده ای .

  بی هیچ نشانی ، ندایی و یا نشانه ای از خود .

  چه آسان گذشتی .

  چه بی من رفتی .

  چه زود به خاموشی نشستی .

  و چه آرام خفتی ، نه در آغوش من

  که در خلوت تنهاییت .

  چه آسان آمدی ، ماندی ، آموختی ، خنداندی ، رنجاندی و رفتی .

  چه آمدنی بود و حال چه رفتنی .

  چرا گمان می بردم به داشتن نداشته ها ،

  چرا گمان می بردم به پاکی زشتی ها ،

  و چرا گمان می بردم به تفاوت مکررات ،

  چه ساده لوحانه ظن مهر بر تو نهادم ، که نداشتی .

  داشتی ؟؟؟

  در برت ، بی خویشتن از خویش ، تورا در خود

  و خود را در تو می جستم .

  حال غمالوده میان بودن نبودن ، هستی و نیستی ، مهر و نفرت

  بر باد داده ام خودم ،

  و همه ام را .

  تو ، تویی که متفاوتت می دانستم ،

  تو که حرفایت خودت و خودت حرف هایت بود .

  چه آسان زنگ آشنایی و تکرار را در روز آخر نواختن گرفتی .

  و افسوس که چه کودکانه.

  منطق . تلفیق کامل فرار و ترس ،

  و نشانی از پاکی نداشته ،

  یا داشته .

  نقاب زشت عقل بر احساس ،

  که اگر عقل زند .

  ...

  در آخرین یادواره ی پر سوالت

  سر در گمی و تردید را دیدم .

  سکوت بود ،

  و فقط یک سوال .

  بگو چرا؟ چرا آمدی؟ چرا ماندی؟ چرا میروی؟

  چرا تو؟؟؟

  فقط چرا....

 ( واقعا چرا « م.ج» ؟  چرا تو؟؟؟ )


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 8122


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در این سرای بی کسی ٫ کسی به در نمی زند.
...
خسته ٫ آشفته ٫ رسیده به انتها
...
بزن.
بزن.
بگذار تمام شود.
تمام.
برای همیشه.
شناسنامه کامل من...