| |
| سه شنبه 16 اسفند 1384 |
| مچاله از درد... |
بوی رنگ میدهی
سیاه، کبود، آبی، قرمز، بنفش
بنبش، نفش، نبش.
نبش دیواره گلو، گره خورده در هنجره.
میان دهان، درون حلق،
راه هق هق بسته است.
ماهی گندیده است.
بوی گند می دهی، ماهی خورده ای.
گندیده ای، مرده ی به گند رسیده.
ناله ی سگ می آید، زوزه ی کفتار.
نگاه حریص بر لاشه ی مردار.
هجوم می آورد، حمله میکند.
باز میکند، دخول را اجازه نیست.
وارد میشود، می شکافد، می درد، حریصانه در طلب.
می رود، باز می گردد.
می رود، باز می گردد، باز نمی گردد.
می شتابد، می کوبد، می گزد، می فشارد، استخوان را به دندان می گیرد.
آخرین تلاش...
فریاد بر می آوری، نقطه ی سکوت جا مانده.
فریاد می زنی، فریاد ...
آسمان آبی، لکه ها آبی، دیوار آبی، آبی، آبی،
آب................................ی که ریخته از چیست؟؟؟
از کیست؟؟!!!
زجر میکشی، می هراسی، فرارت را سرانجامی نیست.
میکوبی، می خراشی، تقلای رستن.
از رنج به زجر رسیده،
از درد به جنون رسیده.
رنج، درد، زجر، نفرت، عرق، گند، بوی گند، بوی منی، بوی خون، خون، مردار.
...
و کفتار همچنان زوزه می کشد.
ولی پارس سگ را اثری نیست.
|
|